تبليغاتX
تنهایی و شب و سکوت

تنهایی و شب و سکوت
میگن برای زیستن دو قلب لازم است ولی توی این دنیای بی رحم اون یکی رو از کجا پیدا کنم......
اینو....
 

      اینو همیشه یادم باشه و یادت باشه وقتی کسی رو به پایین ترین مرتبه بردمو

             و بردی دیگه هیچ یادی ازش نبرمو و نبر.


لينك | نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 9:16 بعد از ظهر توسط فریده|
چرا؟؟؟؟
   

      چرا بعضی از آدما هر چی دلشون میخوان میگن ؟

      چرا چشم و میبندن دهن و باز میکنن و بدون اینکه بدونن طرف مقابلشون کیه

      هر چی میخوان میگن ؟

               حرف آخرم این بود:

                          ((امیدوارم خدا اونقدر بهت بده که نتونی جمع کنی))

 

                                                                   ایندفعه نفرین نکردم.......

 

 

 

 


لينك | نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 1:7 قبل از ظهر توسط فریده|
......؟
 

داغونم

      یکی نیست که کمکم کنه آخه من چیکار باید میکردم که نکردم ؟


لينك | نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 0:6 قبل از ظهر توسط فریده|
........
شنيدم‌ كه‌ چون‌ قوي‌ زيیبا بمیرد / فريبنده‌ زاد و فريبا بميرد / شب‌ مرگ‌ تنها نشنيد كه‌ موجي‌


رود گوشه‌اي‌ دور و تنها بميرد / در آن‌ گوشه‌ چندان‌ غزل‌ مي‌سرايد / كه‌ خود در ميان‌

 

غزل‌ها بميرد / گروهي‌ برآنند كاين‌ مرغ‌ زيبا / كجا عاشقي‌ كرد، آنجا بميرد / شب‌ مرگ‌

 

از بيم‌، آنجا شتابد / كه‌ از مرگ‌ غافل‌ شود تا بميرد / من‌ اين‌ نكته‌ گيرم‌ كه‌ باور نكردم‌


نديدم‌ كه‌ قويي‌ به‌ صحرا بميرد / چوروزي‌ از آغوش‌ دريا برآيد / شبي‌ هم‌ در آغوش‌ دريا

 

 بميرد / تو درياي‌ من‌ بودي‌، آغوش‌ وا كن‌ / كه‌ مي‌خواهد اين‌ قوي‌ تنها بميرد.


لينك | نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 10:55 بعد از ظهر توسط فریده|
............
      

  خدا هر دری روببنده جاش ده تا در دیگه باز میذاره

                                       ولی کو چشم بینا تا این در را رو ببینه.


لينك | نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 7:37 بعد از ظهر توسط فریده|
عاشقتر و تنهاتر

یاد گرفتم که عشق با تمام عظمتش دوـ سه ماه بیشتر زنده نیست

یاد گرفتم که عشق یعنی فاصله وفاصله یعنی دو خط موازی که هرگز به هم نمیرسن

یاد گرفتم در عشق هیچ کس اندازه ی خودت وفادار نیست

و یاد گرفتم هر چه عاشق تری

تنهاتری!!!


لينك | نوشته شده در جمعه دوم مرداد 1388ساعت 2:21 بعد از ظهر توسط فریده|
تنهایی
 

انگار نباید لحظه هایی را به یادآوری. انگار نباید با آن لحظه ها زندگی کنی.

انگار تنهایی همه چیز را از تو می گیرد.تنهایی زیباترین خلقت خداست.

 اما بی رحمترین موجودیتی است که به بشر وارد شده.

این زخم های مرا زمان هم نمی تواند مداوا کند.آیا می توانم دوباره وایسم؟

                                                       آیا می توانم پس از افتادن بلند شوم؟


لينك | نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 8:22 بعد از ظهر توسط فریده|
.........
طبق معمول بازم دلم گرفته و نمیدونم چیکار کنم حوصلم سر رفته دوست دارم

   یه کار بزرگ کنم هیچکی به حرفام گوش نمیده اگرم کسی باشه من سراغ ندارم

                                        چه قدر دنیای ما آدما با هم فرق میکنه دلم .........


لينك | نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 7:50 بعد از ظهر توسط فریده|
من می توانم................
من می‌‌توانم خوب، بد، خائن، وفادار، فرشته‌خو یا شیطان ‌صفت باشم

من می توانم تو را دوست داشته یا از تو متنفر باشم

من می‌توانم سکوت کنم، نادان و یا دانا باشم

چرا که من یک انسانم و این ‌ها صفات انسانى است

و تو هم به یاد داشته باش

من نباید چیزى باشم که تو می‌خواهى، من را خودم از خودم ساخته‌ام

تو را دیگرى باید برایت بسازد و

تو هم به یاد داشته باش

منى که من از خود ساخته‌ام، آمال من است

تویى که تو از من می سازى آرزوهایت و یا کمبودهایت هستند

لیاقت انسان‌ها کیفیت زندگى را تعیین می‌کند نه آرزوهایشان

و من متعهد نیستم که چیزى باشم که تو می‌خواهى

و تو هم می‌توانى انتخاب کنى که من را می‌خواهى یا نه

ولى نمی‌توانى انتخاب کنى که از من چه می‌خواهى

می‌توانى دوستم داشته باشى همین گونه که هستم و من هم

می‌توانى از من متنفر باشى بى ‌هیچ دلیلى و من هم

چرا که ما هر دو انسانیم

این جهان مملو از انسان‌ هاست

پس این جهان می‌تواند هر لحظه مالک احساسى جدید باشد

تو نمی‌توانى برایم به قضاوت بنشینى و حكمی صادر كنی و من هم

قضاوت و صدور حکم بر عهده نیروى ماورایى خداوندگار است

دوستانم مرا همین گونه پیدا می کنند و می‌ستایند

حسودان از من متنفرند ولى باز می‌ستایند

دشمنانم کمر به نابودیم بسته‌اند و همچنان می‌ستایندم

چرا که من اگر قابل ستایش نباشم نه دوستى خواهم داشت

نه حسودى و نه دشمنى و نه حتا رقیبى

من قابل ستایشم و تو هم

یادت باشد اگر چشمت به این دست نوشته افتاد

به خاطر بیاورى که آن‌ هایى که هر روز می‌بینى و مراوده می‌کنى

همه انسان هستند و داراى خصوصیات یک انسان با نقابى متفاوت

اما همگى جایزالخطا

نامت را انسانى باهوش بگذار اگر انسان‌ها را از پشت نقاب‌هاى متفاوتشان شناختى

و یادت باشد که کارى نه چندان راحت است

 

 


لينك | نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 12:10 بعد از ظهر توسط فریده|
دلتنگی
 

دلم برای خودم تنگ شده بود

چند وقتی میشه که به فکر همه چی بودم جز خودم

 


لينك | نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1388ساعت 5:4 بعد از ظهر توسط فریده|
نوشتن
نوشتنم برای نمردن است، وگرنه روزهاست چتر خسته سکوت را هم بسته ام، اما بگذار

 بنویسم چند فانوس روشن از آسمان برایت آورده ام با چند خواب که تعبیر نشد تا بگذاری ته

چمدان رفتنت، دعای خیرم را روی لباس هایت بگذار تا عطرش نرود، تنهایی پر هیاهو را

من برمیدارم و از روزهای با هم بودنمان به تو خرده ریز خاطره های دور را می دهم تا

فراموش کردنشان کار سختی نباشد، صبر کن ! ... چمدانت را نبند ... اندکی نگاه ترک

خرده و صدای ابریم را هم در دستمالی سپید گذاشته ام، بگذار در چمدانت و هر جا در

 چشم باد بلاتکلیفی دیدی، دستمال را به دست باد بده و بگذار به هر سو که می خواهد بوزد،

 کفش های سرنوشتت را به پا کن، من کنار در ایستاده ام. برایت پیاله ی آب در سینی آماده

کرده ام که برگ های سبز نارنج را غرق کند، کنارش دفترچه خوانده نشده ام را گذاشته ام

که انباری است برای کلمه ها: سلام ... دوستت ... تنها ... فردا ... شهر ... دلتنگ ...

خداحافظ ... سبز ... بهار ... سرد ... خواب ...بیا از زیر سینی رد شو و رو به رفتن های

ناپیدا برو، جاده، همان جاده ای است که هیچ گاه بازگشتی ندارد ...


                                                من همین جا می مانم و عاشقی را تمام می کنم۰

 


لينك | نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1388ساعت 4:46 بعد از ظهر توسط فریده|
زندگی
 

زندگی كوتاهتر از آن است كه به خصومت بگذرد و قلب ها گرامی تر از آنند كه بشكنند آنچه

از ‏روزگار به دست می آید با خنده نمی ماند و آنچه از دست برود با گریه جبران نمی شود

 فردا ‏خورشید طلوع خواهد كرد حتی اگر ما نباشیم ...

 


لينك | نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1388ساعت 4:44 بعد از ظهر توسط فریده|
پاییز
درخت از برگ خسته شد و دیگه براش سبزی برگ جذاب و زیبا نبود  برگ پیر شده بود و

درخت دیگه نمی تونست سنگینیش رو تحمل کنه برگ این رو فهمید دلگیر شد و افسرده اما

کاری از دستش بر نمی اومد سعی کرد بارش رو از رو دوش درخت کم کنه  برگ پژمرده

افسرد  خشکید و افتاد ولی برگ هنوز عاشق درخته  اون نمی تونه محبتهای درخت رو

فراموش کنه و زحمتهای باد و بارون و خورشید رو برگ می پوسه و خودش رو به پای

درخت می ریزه تا درخت راضی باشه و زندگی خوبی رو با معشوقه های جدیدش داشته

باشه تو که وقت پاییز از کوچه های خلوت پر از برگ می گذری ، بشنو :

                                                       

                                                 درخت از برگ خسته شده ؛ پاییز بهونه است

 


لينك | نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1388ساعت 4:42 بعد از ظهر توسط فریده|
دل خسته.......
امروزم یکی از روزهای خداست و هر روزش با روز بعدش فرق میکنه ولی من نمیدونم

 چرا هر روزی برا من یکی و هیچ فرقی نمیکنه همه سعی میکنن هر روزشون بهتر از

 روز دیگشون باشه ولی من نمیدونم چرا برا من هیچ فرقی نمیکنه چرا بعضی ها دوست

 دارن آدم رو به بدترین شکل در بیارن ولی چیزی از خودشون کم نشه چرا بعضی ها

 دوست دارن آدم و خار و پست کنن چرا؟؟؟؟؟

                                    خسته شدم ....الان خسته خستم..........


لينك | نوشته شده در یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 7:9 بعد از ظهر توسط فریده|
دلم.....

 

      دلم گرفته..... 


لينك | نوشته شده در سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت 9:12 بعد از ظهر توسط فریده|
دست........

لينك | نوشته شده در سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت 9:11 بعد از ظهر توسط فریده|
...........

لينك | نوشته شده در دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت 2:46 بعد از ظهر توسط فریده|
2 تا دوست

 

   چرا ما آدما نميتونيم مثل دو تا دوست

                                       پيش هم باشيم.......... 


لينك | نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 3:30 بعد از ظهر توسط فریده|
.................

 

                       تنهايي هم عالمي دارد........


لينك | نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 3:28 بعد از ظهر توسط فریده|
شاید آن روز.......
 

همه چیز را فروختم جز آن صندلی که جای تو بود!

                

                                    شاید آن روز که برگشتی خسته باشی...


لينك | نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 12:12 بعد از ظهر توسط فریده|